خرید بک لینک
هاله ای از غم دلم را میگیرد. بی اختیار آهنگی را که در روز کنکور یادم است را پلی می کنم.

پله های دانشکده حقوق...اتوبوس های دانشگاه ارم...کنکور و سوال و جواب هاش...از همشون بدم میاد...از همشون متنفرم. بی اختیار سری به آلبوم های قدیمی می زنم. سلفی هایی که خودم با باباجی گرفتم رو نگاه می کنم...یاد همه خاطراتی می افتم که از قبل یا بعد از مریض شدنش به یاد دارم.
یاد روز های آخر عمرش. یاد لحظه ای که مادرم گفت ؛تموم شد؛ یاد لحظه ای که برای اولین بار خشکم زد...فقط خیلی ریلکس علائم حیاطی اش رو چک کردم و دیدم واقعا تموم شده. مادر جون شروع کرد به سرش زدن. خاله حالش بد شد...با تلفن هایی که من زدم تقریبا همه فامیل با خبر شدند.
دیگر بعدش رو نمیتونم توصیف کنم که چه قدر حالم بد بود. اومدن به شیراز...کنکور دادن و تنهایی برگشتن به فیروزآباد و رو در رو شدن با صحنه هایی که اصلا نمیتونم توصیف کنم چه قدر حالم بد بوده.
فقط دلم میخواد با یکی حرف بزنم...

برچسب: دانشکده, نویسنده: نوید رجبی تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 8:02

صفحه بندی